دستشان ناراست وجود مهمانان دربار

تاج الملوک شوهر دوم رضاشاه در خاطراتش گوشه هایی از وضعیت سلطنت او را روشن می کند. این خاطرات اسنادی زنده از یک دوران مرده محسوب می شوند.

«شما می دانید که در میهمانی ها رجال تراز اول جلب داشتند. نخست وزیر، وزرا، وکلا و امرای درجه اول سپاه و صاحبان ثروت مثل حبیب آقای ثابت یا علی آقای رضایی و امثالهم. قاشق و چنگال و کارد و ابزار روی میز یا زر و مطلا بودند یا نقره اصل! اینک من چنانچه بگویم که درون هر میهمانی، از این قبیل اغلب وسایل روی میز مفقود می شد چه می گوئید؟! این رجال که از مال گیتی غنی و بی نیاز و از افراد مرتبه شروع حوزه بودند موقع شام قاشق و کارد و چنگال را می دزدیدند! یک دفعه مچ یک سپهبد ارتش را موقع گذاشتن قاشق و چنگال در جیبش پژمان بودند و او گفته وجود به تفکر یادگاری جشن امشب، غرض بوسیله این فرمان خمود است!

وقتی ملاحظه شد میهمانان دستشان کج است دیوان اذن داد درون میهمانی ها هر کدام از میهمانان که مایل هستند یادگاری داشته باشند از اسباب روی میز هر چه مایل هستند بردارند! خب، شما می دانید که قبل از آنکه سازمان زنهار (ساواک) پایدار شود، ارتش از زمان رضاشاه وسیله اطلاعاتی داشت.

این دستگاه اطلاعاتی مرتب شناسایی می آورد که فلان سپهبد یا فلان حاکم لشکر خوراک سربازها را دزدی می کند! به یک آقای تیمسار ساختمان می دادند. موتور آمریکایی می دادند، حقوق فراز می دادند، مسافرت خارجی می فرستادند و ابتکاری می رفت از خواربار سربازها هم دزدیدن می کرد! دریک واژه بگویم همه دزد بودند فقط شدت و ضعف داشت!»

«من یک ساختمانی درون درون ولایت داشتم که گاهی اوقات برای دور بودن از سنت قلعه و بخاطر دور بودن از محیط دربار به آنجا می رفتم و با دوستانم شبیه انسان های معمولی کنفرانس و برخاست می کردم. یک دفعه این بناء را رباینده زد و مقداری از اموال گران را برد. آن موقع سرهنگ بهزادی رئیس آگاهی حیات.

مدت ها از این روند گذشت و بوسیله رغم تنگ کردن ما رباینده مشهود نشد که نشد. یک شب داخل یک میهمانی یک بانو جوان را دیدم که گردنبند بوسیله دزدی رفته مرا به گردن داشت! او را صدا کردم و داخل مورد گردنبند پرسیدم. معلوم شد از سرهنگ بهزادی سوغات خمود است! فردا صبح روانی را پیگیری کردم و پدیدار شد مهتر آگاهی چند دزد را گرفته و دزدها برای استخلاص خود باج های کلانی از عموم گردنبند مرا که از قلمرو سعود هدیه گرفته بودم به رئیس آگاهی داده اند و مهتر آگاهی هم عاری آنکه باخبر شود این گردنبند همان گردنبند من است آن را بوسیله او تحفه داده وجود! همین امر باعث شد که رئیس آگاهی را دراز کنیم! البته چه فایده؟ یک دزد می رفت و یک دزد دیگر می آمد.»

«موقعی که ما بوسیله ملاقات هیتلر رفتیم آقای محتشم السلطنه اسفندیاری هم حضور داشت. هیتلر با من و اشرف و شمس دست عدالت و از من حال و احوال رضا خسرو را پرسید. از طرف سفارت ایران یک مرد بالغ به نشانی دیلماج (مترجم) حضور داشت که مطالب هیتلر را بخاطر ما و حرف های ما را برای هیتلر ترجمه می کرد.

اگر لغزش نکنم این مرد جوان، جمال زاده پسرسیدجمال واعظ اصفهانی بود که بعدها نویسنده معروفی شد. ما برای هیتلر چند تحفه بنده بودیم که عبارت بود از دو قطعه قالی نفیس دستباف ایرانی و مقداری پسته رفسنجان و هدایای دیگر. حاج محتشم السطنه اسفندیاری قالی ها را در جلوی پای هیتلر باز کرد و مقدمه به توضیح اعطا کردن کرد.

هیتلر خیلی از نقش قالی ها و بافت و رنگ آن ها خوشش آمد. روی یک قالی که داخل تبریز بافته شده وجود عکس خود هیتلر حیات. روی قالی دیگر بی قراری علامت آلمان نازی را نقش کرده بودند. از مطالب هیتلر دستگیرمان شد که باورش نمی شود این تصاویر ظریف را با مشت بافته باشند.

غلام این دیدار را هیچ وقت فراموش نکردم و به درخواست رضاشاه ده ها مرحله ریز مطالب آن را برایش تعریف کردم. هیتلر از رضا خیلی تعریف کرد و گفت زندگی او را می داند و او را حس می بطی ء و از اینکه یک نظامی غلبه را داخل ایران دردست دارد خوشحال است. رضا از این قسمت متعدد خوشش می آمد و غلام هر وقت بوسیله این قسمت از دیدار خودم با هیتلر می رسیدم باید آن را چندبار بخاطر رضا تکرار می کردم.

یک بار موقعی که رزم آرا برای اخلال در حکومت محمدرضا نقشه چینی می کرد، خواب هایی می دید که بوسیله محمدرضا گفتم غلام می ترسم یک رضاخان رک شود و همان کاری را که پدرت با احمدشاه کرد با تو بکند! یادم هست که محمدرضا خندید و گفت: «نه رزم آرا رضاشاه است و نه من احمدشاه! اما این پیش دماغ من درست از آب درآمد و بالاخره کلک سلطنت پهلوی را کندند!»

«خب شما ببینید چه طور اسدالله بینش با کمال شهامت بوسیله محمدرضا می گفت که مشیر و مباشر اقبال فخیمه انگلستان است. بینش از ملکه انگلستان لقب اشرافی لرد و شیوه گرفته بود و اختصار لقبی در انگلستان نبود که بوسیله او نداده باشند! یک پدرسوخته دیگری بود بوسیله نام شاپور جی که با پررویی به محمدرضا می گفت: من قبل از اینکه بومی ایران باشم گماشته ملکه انگلستان هستم! ما از امثال این آدم ها که جاسوس و گماشته آشکار یا پنهان انگلیسی ها و آمریکایی ها بودند دور و برمان بسیار داشتیم.

گاهی بوسیله محمدرضا می گفتم چرا با دانش به اینکه می دانی این پدرسوخته ها نوکر اجنبی هستند آن ها را اخراج نمی کنی؟ محمدرضا می گفت: «چه خاصیت ای بر اخراج آن ها مترتب است؟ این ها را اخراج کنم ده ها نفر دیگر را اطرافم قرار می دهند. بگذارید این ها باشند تا خیال دولت های خارجی از حسن ادا امور در ایران راحت باشد!»

«آمریکا برای دادن کمک های اقتصادی شرط می گذاشت که باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه و بودجه. اصلاً خدمت شما شرف کنم که این اداره برنامه و بودجه در ایران وجود نداشت و آمریکایی ها آن را مستحکم کردند. مثلاً ارتش ایران حاجت به توپ و تانک داشت. می گفتند می دهم بوسیله تعهد آنکه فلان کس بشود مهتر ستاد لشکر. همه این امرای لشکر و رجال سیاسی مملکت با خارجی ها زد و سد داشتند و اصلاً تعدادی از آن ها مثل جمشید آموزگار بومی آمریکا بودند! بله! خیلی ها نمی دانند که بسیاری از این آقایان بومی آمریکا خواه انگلستان و به اصطلاح نامی دوملیتی بودند.

گاهی اوقات بعضی اشخاص که به ما وفادار بودند، می آمدند و وقوف می دادند که هر شب در منزل پیک آمریکا خواه سفیر انگلستان یا فلان ناحیه خارجی جلسه است و آقایان وزرا و امرای خیل با رسول کبیر آمریکا یا انگلیس مشاوره و مشورت می کنند و شیار و وفاق می دهند و خط و بستگی می گیرند.

یک روز محمدرضا که بی شمار ناراحت بود به غلام گفت: مادرجان! مرده دیو این فرمانروایی را ببرد که غلام پادشاه و فرمانده طاس قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیماهای ما را درگیر اند ویتنام. آن موقع جنگ ویتنام وجود و آمریکایی ها… هر وقت احتیاج معلوم می کردند… بخاطر پشتیبانی از نیروهای خودشان تو ویتنام از هواپیماها و یدکی های ما کاربرد می کردند.

اینک بماند که چقدر سوخت مجانی می زدند و اصلاً بی مو بنزین هواپیماها و سوخت کشتی هایشان را از ایران می بردند. همین آقای ارتشبد کرم الله نصیری که ما به او می گفتیم بذل خرگردن. او گردنی کلفت مثل الاغ داشت! می آمد نوکری محمدرضا و گاهی غلام هم در این دیدار ها بودم. می گفت: آمریکایی ها فلان پرونده و فلان داده ها را خواسته اند! محمدرضا می گفت: بدهید!» ذات: خاطرات تاج الملوک، ویراستار مصطفی اسلامیه، انتشارات نیلوفر، ۱۳۹۲